مراسم کامل اسکار ۲۰۰۹ مراسم کامل اسکار ۲۰۰۹
مراسم کامل اسکار ۲۰۰۹ به همراه فیلم زاغه نشین با زیر‌نویس فارسی
سریال گمشدگان
معروف‌ترین سریال جهان
پرفروش‌ترین سریال جهان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
پدرزنممن  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 30 اردیبهشت ماه سال 1388

پدرزنممن

 

به دخترانم

 

کدام شاخ آسمان را در زمین زدم؟

من روی زینم     چار نعل می­زینم    

                  که مادیانی نیست

باد آرکستری­ست

                   که دامنش را می­رقصد.

و برای آنکه نیفتد     

                   را تمثیل می­کند     

در دیوار.

 

همین!

 

نی بچیم!

هیچ­چی خلاص نشد!

" لس روپیه ورکوم تاته!" طالبی­ست که نقاشی­ی "ترور" را

در کابل انتحار...

 

یک چک چک!

 

خدا یا!              

من کیستم را در شک انداخته­ام.

و مشکوک است              "محسوس است"

و در هر میدان­بازی             "هزیان­بازی!:"

توپی­ست که فقط برای گول­زدن            می­زند!

فوتبال­بازی نمی­کند

من تماشاچی­ی هستم که توپ شد

و برای دیدن بازی­ی زندگی

بازی خورد و شکست.

 

زبین!

زبانم مش  /  کند

و زمین و زبان        ببخشید! زمان...        زبین و زبان گد...

... : "گو خوردی 

نمک در چشم من شیرین­تر از خواب سحر گردد."

جگر­ها خون شود تا یک پدر     مثل پسر گردد!    

 

پدر قهر....           

و من سربازی...     با سر بازی...

هنوز با بسترش و همسرش...

 

چرا!         چرا جملاتت همه نا تمام...؟

 

تمام!

"نمی­توانم!" تمام شد!

و من در چند لای اعضای من گم...

 

پیدا شد!!!

 

صدای طیاره­های وحشی!

به قصد خوردن من آمده اند.

 

ترسیده بودم از                 که چرا جملاتم  کار نمی­کنند.

مگر زنده می­مانند؟

 

خلّاص خلاص شد!

و قهر در پدرم هنوز قهر است!

و زنم....

دخترانم!

من در زنی تارزن زد  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1388

من در زنی تارزن زد

 

یک زن شبیه عکس خودش پشت در نشست

شاید زنی که مثل خودش بود درگذشت

بد کر... خدا نکر... سگی از پشت در... گذشت!

سگ­های ماده­ی که در این جاده لِه نشد

از پشت شیشه­های نری در به در گذشت

 

زنی خانه می­رفت

 

باکره نبود با کُره بود.

به روسپی­گری نرسیده بود

و از ترس آن که مرد­های خور و پوفی را نبلعد

از دور فریاد می­زد

ها های که چشم­هایت را از پلنگ           دزدی!!!

آهسته در قلبش

او را

هورا!       مچاله کرده بود

می­رفت

مردی که دید عکس خودش را و زاغ شد

دستش همیشه عکس خودش را سراغ شد

 

در خانه درون شد.

 

باسن­هایش با دست­هایم هیچ قرابتِ نداشتند

تا صبح با من رقابت کرد

دیگر چیزی برای کردن نداشت

در کتاب­های که با من خلوت می­کرد

 

خانه می­رفت.

من خوابی نمی­بیند که سهم آن باشد  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1388

این را سر چپه بخوانید! 

 

من خوابی نمی­بیند که سهم آن باشد (۳)  

 

چند تا نظر به نظریه:

 

اول: سلام جوره!
آمدنی بودم کابل ولی نشد که نشد. تو بیا مزار. من هم می­خواهم تو را ببینم و با تو گپ بزنم. همه چیزی را که فکر می­کنی نمی­شود نوشت. باید گفت بعضی چیز­ها را نه برای اینکه از نوشتن آنها می­ترسیم بلکه زمان مجال نوشتن هر چه فکر می­کنیم را نمی­دهد. به هر حال، بیا چیزی دارم که باید بخوانی.

حامد خاوری  

 

2:

خوب! این که می­خوانی نمی­خوانی مربوط خودت است. اما من که نوشتم. نوشتن از عادت نیست و نه از حالت و نه به گفته بعضی­ها هوای­نوشتن. نوشتن نوشتن است. باید نوشت مثل که آدم دیگر فعل­ها را هم انجام می­دهد. حالا مهم نیست. چون چیزی مهم نیست که آن نوشته شعر است. داستان است. نقد است و رومان است یا در مورد دندان است یا قصه از گرسنگی و نان است. همین حالا فقط می­نویسم آن چه را دست­هایم می­خواهد، شاید. همیشه نوشتن­ها با دست است ولی گویا از فکر و خیال بیرون می­شود. آیا گاهی چیزی را که دست ما می­خواهد نوشتیم؟ نمی­دانم چرا مثلاً کسی می­نویسد که شعرت شعر است. نمی­دانم شعر چیست و این معیار­ها که شعر بودن و نبودن متن را تعین می­کند از کجا می­آیند. غزل در این روز­ها، به گفته بعضی­ها غزل های مدرن و پست مدرن، معیار خود را از نوشته­های نویسنده­گان کلاسیک که یکی از دیگری تقلید کرده­اند و بالاخره قالب­های گویا ماندگار غزل کلاسیک - مدرن و پست مدرن درست شد. که چی؟ همه معیار­ها از گذشته آمده­اند. در بین این نوشته­ها بیشتر قالب ماندگار است تا نوشته. منظورم از تمام نوشته­ها نیست که با این قالب­ها آمده­ اند. بعد از آن قالب های نیمایی و شاملویی و غیره و غیره.  

 

٣:

حالا کسی با کدام معیار­ها نوشته­ات را شعر می­گیرد نمی­دانم. ولی سوال این جا­ست که چرا یک دست نوشته­ها باید شعر باشند و بعضی نوشته­ها داستان و و و. چرا باید نوشته­ات را بیشتر نوشته نبینیم تا شعر؟ آیا شعر مهم است؟ آیا مهم است که چیزی که می­نویسی شعر باشد یا من و تو شاعر باشیم؟ که چی؟ دیگر نمی­نویسم. از نوشتن بدم آمد. حتا نمی­نویسم را می­نویسد دست­هایم.

 

دیگر:

من به نقد و نظر در مورد نوشته­ها باور ندارم. من به معیار­ها (چه کلاسیک! چه مدن و چه پست مدرن) باور ندارم. اصلاً به شعری باور ندارم. فکر می­کنم اصلاً این همه چیز­ها معیار اند و معیار­ها برخاسته از برداشت­ها است. چیزی به نام خوب و بد در دنیای که ما زندگی می کنیم وجود ندارد. هیچ معیاری ابدی نیست. حتا اگر آن معیار­ها برخاسته از من و تو باشد. من به هیچ قاطعیتی باور ندارم حتا اگر آن باور نداشتن به قاطعیت باشد. ادبیات فقط یک نامی­ست که روی نوشته­ها گذاشته شده. من به هیچ ادبیات باور ندارم چون ادبیات فقط یک نام است. در این اواخر فکر می­کنم که من اصل هست یا حامد خاوری. نمی دانم ادبیات اصل است یا نوشته­ها. این نوشته­ها می­توانند شعر باشند یا داستان کوتاه و یا رومان و یا هر چیزی دیگر.

 

نقد همیشه تشریح است بر نوشته­ها ولی نوشته­ها اصل است. با آن هم نقد را دوست دارم فقط برای آن­که ببینم یک خواننده چه می­خواند متن را. بگذار هر که هر چه می­خواند، بخواند. مهم نوشته است (نه توی نویسنده و نه منی خواننده).

 

دیگرتر:

من پراگنده­گو استم یا شاید گو استم یا پراگنده ولی شاید باشم. نمی­دانم تو محور است یا من یا او. ولی محور باید چیزی باشد و دیگران گرد­محوری اند. فکر می­کنم ما آدم­ها از آغاز بعضی چیز­ها و بعضی کار­ها را اشتباه گرفته­ییم. و آماده هم نیستیم که به آن اشتباه آدمی­زاد حد اقل پی ببریم. به همان خاطر است که گاهی بعضی نوشته­ها را بعضی­هایی ما شعر می­بینیم و بعضی­های ما نه. اما بالاخره شعر هم نامی­ست برای یک دست نوشته­ها که اگر این نام هم نباشد نوشته نوشته است و کفایت می­کند که فقط بنویسیم آنچه را که می­نویسیم. ذات نوشتن مهم است و نام نوشته­ها فقط نام است که با یک سلسله معیار­ها در (کلاسیک و مدرن و پست مدرن) دسته­بندی می­شوند. حتا فکر می­کنم که این همه دسته­بندی­های معیاری هم شعر را نمی­سازند. شاید شعری تا هنوز در هیچ زبانی گفته نشده یا شاید گفته شده ولی نوشته­ی را که من شعر می­دانم یا اصلاً نمی­دانم نوشته نشده. هر روز نوشته­ی را که می­نویسم فردا نمی­توانم قبول کنم. فکر می­کنم کهنه شده چون اتفاق افتاده و چیزی که اتفاق می­افتد کهنه می­شود و معیار. معیار دشمن تجدد است و معیار و قانون خدمت گذار زور مندان و استفاده جویان. بس است بعداً باز می­نویسیم. آدم که تنها برای نوشتن نیست!!!

زنده باد هر چه که می خواهد زنده باشد.

 

دیگرترین:

سلام!
اینبار باز آمدم فقط با یک نوشته. این نوشتن عجب مرض است. آدم را که گرفت می گیرد شاید تا مرگ. باز آمدم. یک نوشته دارم. بخوان. نخوان اگر دلت می­خواهد. چرا باید هر نوشته خوانده شود. چیست که کسی گفته و باید خوانده شود و فهمیده شود و روی آن نام هم گذاشته شود، مثلاً شعر. که چی؟ چرا؟ آیا حتماً باید شعر بنویسیم؟ چرا فقط ننویسیم؟ حتا چرا باید بنویسیم؟ شعر چیست؟ نوشتن چیست؟ من کیستم؟ تو کیستی؟ هزاران پرسش سرم را از برم می­گیرد و در زمین می­زند که چی؟ اصلاً مهم نیست. رفتم. بیا!

 

آخرین دیگر:

آمدم تا آمده باشم.

رفتن!

در این نوشته.  

 

من خوابی نمی­بیند که سهم آن باشد (۲) 

 

آمدن!؟ آمدم. این بار نفس آمدن مهم است، شاید. نه نفس نوشتن. آدم­ها می­آیند و می­روند. مثل هر آمدن و رفتن معمولی. مثل که کسی گفته: "یاران بی شمار برفتند و می­روند / بی ساز و کوله بار برفتند و می­روند." یعنی چه!؟ این را که همه می­دانند و می­بینند که یکی می­آید و دیگری می­رود. ما هم می­آییم و بعد می­رویم. فقط زندگی ما را می­کند و ما زندگی را تا آن زمان که می­رویم.

 

نوشتن مثل هر کار دیگری­ست که می­کنیم. مثل نان خوردن. اما در شرایط که دیگران فقط برای خوب نان خوردن می­نویسند، چرا باید بنویسیم؟ آیا فقط برای نان خوردن؟ فقط برای بنویسیم تا نوشته باشیم که نمی­شود. نوشتن چه؟! از چه؟! و چرا؟! نمی­دانم. شاید این پرسش­ها همیشه ما را می­خورد که یکی ما در سده­های پیش می­گوید: "نمی­نویسم. گو نامی هم از ما نماند." شاید نوشتن برایش مهم نیست. یا کسی دیگر می­نویسد: "این نوشته­ها را هزار سال سیاه هم کسی نخواند." شاید خواندن برایش مهم نیست یا این که نوشته­ها حتماً خواننده داشته باشد. شاید! نوشتن جدا یک فعل است و خواندن جدا. ما همیشه فعل­ها را انجام می­دهیم. حتا انجام دادن یک فعل است. ما از آمدن تا رفتن فقط با فعل­ها درگیر هستیم، انگار! بعضی­ها با دلتنگی. و بعضی­ها با چیز­های که شاید درگیری نیست ولی می­خواهیم فقط در گیر باشیم. مثلاً خواستن و در گیر بودن هم درگیری­ست. چرا باید درگیری نویسنده­گایانه داشته باشیم؟! بعد از رفتن من نوشته­هایم را در می­دهم. حتا بعد از رفتن یک فعل را انجام می­دهم.

 

تا کسی در آن انتحار کند و کسی هم انتحار شود، ما انتظار یک انفجار را داریم. من انتحاری­ست. و در من انتحار دیگر انتظار نمی­کشد. چیزی نیست که بکشد. با ساز و کوله بار نمی­رود. من فقط می­رود. و با خود می­برد آن­چه را نمی­برد. 

 

من خوابی نمی­بیند که سهم آن باشد (۱)

 

ماجرا اصلاً از این جا شروع نمی­شود. ما باید با ماجرا زندگی کنیم و ماجرا را تغیر بدهیم را یا بدهیم یا ندهیم تغیر. یا می­توانیم "ماجرا ما را انتخاب کند" را انتخاب کنیم. من خواب نیستم که خواب ببینم که خواب می­بینم در خواب، که کسی سهم من است یا خواب می­بینم، شاید! این همه را گفتیم و رفتیم!

 

زبان:

باغ­های معلق انگور یک زبان تصویری دارد. نمی­دانم چرا یک مجموعه، که حتماً همگی آن شعر هم است، باید یک زبان داشته باشد و آن هم باید حتماً تصویری باشد. شاید فقط به دلیل اینکه تعریف که ما از شعر داریم برخاسته از خوانش ما از شعر­های کلاسیک است. و کلاسیک در لغت گذشته است. چیزی که مدرن نیست. و یا تعریف ما برخاسته از خوانش ما از شعر مدرن است. شعری که در حقیقت کار­های کلاسیک شاعر فارسی زبان را دگرگون ساخت. به نظرم، اولین دگرگونی­های اساسی در کار­های نیما یا... عینی­تر است یا شاید صادق هدایت و یا علی عبدالرضایی. خوب! این که شد شعر در زبان فارسی مدرن! اما در جغرافیایی به نام افغانستان و ایران و تاجکستان و غیر این همه آدم­های که نام گرفتیم در بیرون از این سه جغرافیا، فوتوکاپی شعر­های را، که نمی­دانم­تر است، با رنگ­های مختلف، که رنگ برداشت ذهن دیدن ما می­خواهد، سهم خواب­های ما می­شود.

این هم شد دیدن سهم در خواب!

نه کرزی! نه شاعر!

نه برتر! چنان­تر!

شاعرانه­تر!! شاعرتر!!!

فلان­تر!!!!

گفتیم و انفجار می­کند شعر و ادبیات در کنار جاده. و هر چه مغز است؛ نه! دید ذهن ما از تعارفات و همه جا را رنگ­های مختلف سرخ و سبز، که دیده­یم، می­گیرد. بگیرد! آن هم تر! شاید همان روز بارانی بوده و یا خواب می­بینیم. آن هم رنگه، یا سیاه و سفید. کی خواب را رنگه یا سیاه و سفید می­بیند؟ هیچ کی!؟ من که خوابی نمی­بینم که ببینم خوابم رنگه است یا سیاه و سفید.

 

به هر حال، نخستین لایه، دستگاه واژگانی است که شاعر از آن برای ایجاد رابطه با هم زبانش استفاده می­کند. حافظ شاعر برتر است و همزبان من است. شاید در همان انفجار مرد مرد چون حافظ هم تر است. باید زبان من همزبانی با حافظ نداشته باشد. شاید! ولی من با بیدل و نیما و شاملو و مهدی و اخوان و فروغ و دروغ و ... همزبانی می­کنم. بی­زبانی می­کنم. نمی­کنم. هر چه تر بود تیر شد. نمی­دانم از انفجار بدم می­آید. باید؟! در من معلوم نیست چیزی، که در من نمی­ماند، کجا می­رود. کی می­داند! همه شاید می­داند جز من که نمی­دانم. تا دانم را باز می­کنم که با دستگاه واژگانی­ام با خودم گپ بزنم، گپم تمام می­شود و نانم از دانم می­ریزد. واژگانم می­ریزد از دهانم. و انگشتانم با شخی گرفتن کمر و گردن­شان من را وادار ساخت که قلمم را بگذارم تا بعد. آمدن!؟

٩ ماه و ٩ روز  چاپ
تاریخ : یکشنبه 6 اردیبهشت ماه سال 1388

٩ ماه و ٩ روز

سلام! چشم مرا ابر­ها (ﻧَ)ﻤﻰ­­دانند

در اصلِ متن به آنها،     که در (­ﻧَ)­ﻤﻰ­مانند         می­مانند،        (­ ) را من علاوه (ﻧَ)ﻜردم. کردم!!!         من را نیز (ﻧَ)ﻤﻰ­کشد در متن!!!                                                    

                 (خاوری حامد)

در این زمانه مؤلف همیشه فوکو نیست

چه فرق دارد اگر هست یا که اصلاً نیست؟

چه فرق دارد اگر داستانِ... قاطی شد؟

و چشم­های خودم قهرمان رومان اند؟

 

رابطه­ام را          با زمین کشف (ﻧَ)ﻜﻦ.     

زمین اشراف / زاده است.

حباب روی تنت تا شبیه تن تَتَتن

همیشه شهرِ کثیفت شبیه من مَمَمن

زمین با عقربه­ی آفتاب کنار (ﻧَ)ﻤﻰ­آید.         

 

برای قیمت تردید ها، که کوری را       ندیده،

عاطفه ها را به دور می­رانند

همیشه ساعت تردید­های خواننده

شبیه چرخ و فلک در میان میدان اند

 

و وقتی قوطی انرژی را           می­نوشم،            کنار نهر شاهی     

جیغ می­زند.       آ اَ آآآ اَ آآآآآآآآآآآآآآآ         

زمین روی صدای جورج یک دامن وحشت ریخت

اِهه! اِهه! اِهه!

دست­هایم را همان جا برای گریه کردن جا گذاشتم.

برگ­های چنار     بند­های کفشم را -        که زرد هستند

و از اجداد ایتالیایی ام به ارث دارم -         تا حد اعدام ﻣﻰ / ﺘَﻦَ / فردند

 

نمی­دانم چنددَهِ حمل است

ولی می­دانم

دهدادی را به دِهِ نمی­ده/ام که نداشته باشد دادنی در خود،

دیگر!

 

چرا زمین که سُنامی (ﻧَ)ﻤﻰ­­شناسد را...         فروخت؟

ساعتِ... با شاه هم­دبستانند

اگر چه پای شما را زمین (ﻧَ)ﻤﻰ­بلعد

به بند­ کفش شما دست­های حیران اند

فرا روایت دریا، زمین و چشم شما

به جرم کفش شما رد به رد به زندان اند

برای قیمت چشم­هایش کوری را به ضمانت (ﻧَ)ﮕﺬاشت­­   

مرگ مؤلف زنده (ﻧَ)ﺸﺪ!!؟؟

گور برادرانم:  چاپ
تاریخ : دوشنبه 31 فروردین ماه سال 1388

گور برادرانم:

 

معنا برادر من بود.

این بود نبود نبود.

بوتی بود که در آبهایی غرق شد،

که خیسی پیراهن برادرم را

ترخیص نمی­کرد؛

مُرد!

برادر من نیست.

برادر من در گور پهلوی خودش، نوشته بود

اما ننوشته بود.

بگذار بنویسم از خواب های که نمی­بینم.

هایِ در من

منی را می­بیند که شاید من...

خدایا!

بود؛ نیست!

 

بوتم را که در خود می­کنم،

از خود بیرون می­کنم راه را که در من می­پیچد،

دست­های بوتم نمی بندند پایم را،

پایم مگس نیست که خونش را در تنیدگی­های شهر می­تنم.

من، تنم تته تن تن تتن در تنم می­تند.

من جاده­های در هم تنیده­ هستم،

که جای خون در کانال­هایم من جاریست.

شاید در کانال­ هایش خوابم جارچی ست.

یا در رگهایم که نوشته­ی گور خودم نمی­باشد.

 

باشد!

در گوری من می­شاشد.

گودی­ست در من گور.

من گورم را در گودال می­گودم.

بگذار در هر چه منگود است گورم را

معکس کنم.

مخصص کنم.

مخصوصاً گل/لوله­­ی­ست که خوستی­بچه­ی در پوستش می­پوسد.

در جاده­های که تانک خوابش را عصبانی می­سازد،

هر می­سازد نمی­سازد گورم را

من در گورم گور نیستم

که در گوری باشم.

 

من دست­هایم را شلاق می­زنم

تا به زنم اهرام گورم را هدیه بزنم.

الا یک! دو! سه!

الا یک! دو! سه!

لطفاً شلوغ مان نکنید.

من در خراسان نمی­گورم که از این پهلویم به آن پهلویم بگردانید.

من گورم هستم

که خودم هم تسبیح نمی­کنم خود را.

و هر که را که من نمی­شناسد،

می­میرد در من.

شاید!

 

خوش آمدی که خوش مان آمد از آمدنت!

باور کن نگران شده بودیم از پست قبلی که نکند حامد را از دنیای مجازی از دست داده باشیم!  

 

به هر حال ما از خاوری قبل­تر ترجمه­هایی از اشعار امریکای سیاه خوانده بودیم. اشعاری که حال و هوایی تقریباً یکسان داشتند و متعلق به دغدغه­هایی مشترک بودند و نزدیک به هم. و اما حالا که نگرانی مان برطرف شد از آمدنش با زن / دانی مواجه شده ایم. شعری پست مدرن با حال و هوایی مغایر با ترجمه هایش. یعنی حامد خیال دارد فرزند خصال خویشتن باشد!؟ 

 

شعر پسامدرن برخاسته از شرایط خاص پیرامونش است و نیاز زمانه­ی خودش. و شاعر پست مدرن در اندیشه فاصله­ی زیادی با شاعران قبل از خود ندارد ولی نحوه­ی گفتنش و طرز دیدنش با گذشته­گانش متفاوت است.  

 

حالا و با این مقدمه ی کلی اگر بخواهیم به خاوری بنگریم و زن / دانی­اش، باید بگوییم اندک لغزش­هایی در طرز گفتارش می­بینیم. شعر با ساختاری نیمائی شروع می­شود ولی در ادامه و به یکباره به شعر سپید می­انجامد. حتا در همین انجامیدن گاهی به اسلوب شاملویی نزدیک می­شود (استفاده از موسیقی و قافیه­های درونی: ... فقط یک جوره کفش مردانه / دانه دانه شده بود / کفش هایی که شب را کشف مردانه می کرد .....) و در سطور بعدی شعر از اواسط خودش به نحله­ی پست مدرن می­گراید.  

 

درین نگاه کلی گرایانه پرسشی که در ذهن خواننده طرح می­شود برخاسته از همین پراکنده­گی گفتارست. و دلیل این تشتت گفتاری. یعنی ذات شعر این گونه سرایش را ایجاب کرده؟ یا اینکه شاعر با این ساختار درهم خواسته تشتت افکار خود و موضوع مطرح شده را نشان دهد؟ 

 

به هرحال، من که به شعر فمی­نیستی اندک علاقه­یی دارم وقتی با این دید زن / دانی را می­خوانم قادر به درک درست و کاملی از موضوع نمی­شوم. می­فهمم حامد چه می­گوید و از چه می­نالد ولی لذت خوانشی در من رسوب نمی­کند. به دلیل همین پریش گفتاری. 

 

با آرزوی بهترین­ها و پوزش از بدترین­ها!

 

به نظرم با این کار دیگر حامد نشان آینده­گی شعرش را به ما نموده است. یعنی "گور برادرانم" را وقتی  در ادامه­ی زن / دانی می­بینیم باید قبول کنیم در دنیای مجازی شعر امروز افعانستان شاعری متولد شده که دغدغه های مدرن دارد. آن هم از نوع رضا براهنی (نه یدالله رویایی. چنان که یکی از دوستان گفته).


حالا با قبول این نشانه شاید بهتر و روشن­تر بتوان در باره­ی آثار خاوری نوشت. چون واضح­ست که در این گونه آثار دیگر نباید دنبال مواردی مثل اختلال وزنی و مصرع بندی­های با قاعده و آرایه­های بیان گشت. از حیث زبانی چیزی که در این گونه آثار بیش از هر موردی به چشم می­آ­ید همانا بازی­های آکروباتیک زبانی و مانور­دادن لحنی کلام بر پایه­ی کلمات خیلی ساده و معمولی­ست. به طوری که ازین گونه لحن حسی موسیقیایی بر خواننده رخ نماید. و البته مقصود اصلی شاعر درین بازی ها نهفته نیست. می­شود گفت این آرایش لحن در واقع همان آرایه­های بیان در شعر کلاسیک اند. پیام و حرف اصلی شاعر را درین آثار باید در کلیت اثر جاری دید. حرف حرف کلمه و سطر نیست. کل شعر درینجا به مفهوم واحدی اشاره دارد. نه جز یا اجزایی خاص.

به هر روی من در "گور برادرانم" حامد را می­بینم موفق­تر و پخته­تر از زن / دانی. مسلط تر به کلام و کلمه و برایش بهترین­ها را آرزو می­کنم.

 

حبیب شوکتی نیا

زن/دانی  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 26 فروردین ماه سال 1388

سلام به آنهای که لام س/لام را در لام ل/ب می بینند و می شینند. باز آمدم چون عید نو

تا زنی را در زن/دانی زندانی کنم.

 

زن/دانی

دروازه­ی که از تو نمی­گفت باز شد

دستش به سوی سینه­ی صافت دراز شد

زنی در خانه شد  

 

شب را نمی دید.

و در پیراهنی عرق کرده­ی خوابید،

که در جنگ دوم جهانی پاهایش را تا هر         جایش بریدند.

و 2009 بار عا / شِق یک جوره کفش

فقط یک جوره کفش­ مردانه...        

دانه دانه شده بود.

کفش­های که شب را کشف مردانه می­کرد.

کفش­های که فقط در شب بارانی می­رفتند و

روسپی می­شدند. 

 

برای مردی که زن حمام می­کرد

حمام،امامه­ را در برهنه­گی تمام،

کرده بود زن

زن بزن نزن ندارد.

جارزن برعکسِ عکس، به عکسی می­گفت:

زن، ذلیل است یا زن ذلیل؟

زن زمین نیست!

هست!       هست که نیست!

هست یا نیست!

دیگر فرقِ در فرقی نیست.  

 

از فرقِ که تا به فرق، غرق بود

پایین می­آمد برج­های نیو یورک در راه

گفت پوتین با حافظ:

"صد بار توبه کردم و دیگر نمی­کنم"

می کرد هر چه کرده و نا کرده ....

می کنم هر چی که کردنی­ست...!

تو با سینه زن بزن

زن را که سینه می­زنم، سراسیمه می­زنم

امشب نمی­زنم  سخن از وزن و قافیه

تا در زنی قدم به قدم زینه می­زنم 

 

زن بوزینه...

و با زینه ها فرقی نداریم

من از کینه دستم را به دست تهی دستی...

می­زنم چک چک با ­زنم

سگ نیستم         چگ بزنم

در دست­های پایین و بالا... 

 

پایین و بالاهای یکسان دیده­یی؟

اگر بالایی فرقی دارد، پایینی هم فرقی داشته باشد، باید

مجنونی­های که دست­هایش را باد می­داد بر یاد تا بامداد     در دشت لیلی.

من از تهِ دل دشت را تا ته می­کرد.

من حجرالاسود زنی هستم

من را نبردارید از گوشی

بگذارید تا می­تواند تقسیم شدن را قسمت کند

قسمت کارش را می­کند.

من زنی در کار دارم تا دراز بکشم در خود.

فقط! 

  

می... می... مردم!!!  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 30 بهمن ماه سال 1387

این خانه تا اطلاع بعدی 

بستهنیست.