FIF09 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 13 شهریور ماه سال 1387 ساعت 4:37 PM

از اینکه دیر آمدم ببخشید. اصلاً در این اواخر گرفتاری هایم بیشتر از پیش بود. اما به یک غزل در خدمتم. 

مرگ پرنده 

به دوستم، وحید وارسته

 

پرنده حرف نمی زد ولی هراسان بود

پرنده مضطرب سنگ یک "پلخمان" بود

  

اگر چه پشت فلاخن نگشت یک لحظه

پرنده محو تماشای رقص گلدان بود 

 

پرنده! سنگ... بپر... آخ! حال دیرش شد

شکست فرق سرش را؛ گلاب لرزان بود 

 

پرنده تا به خود آمد کنار نعش خودش

نشسته منتظر دست های انسان بود

  

پرنده هیچ نجنبید تا که با خود گفت

چقدر رویش اندام گل شتابان بود

  

□  

پرید مرد فلاخن به دست تا به جسد

کنون که خنده ی لبها زکیف دندان بود

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 25 تیر ماه سال 1387 ساعت 09:53 AM

چند سلام تکراری

تقدیم چشم های تان

چند سلام

شبیه تپش قلبم.

 

و این هم یک تکرار دیگر!

 

عروسک های سرخ

 

برای دیدن رقصت تمام شهر می میرد

برای خشکی چشم سیاهت بحر می میرد

 

از اینکه چشم هایت را فرشته در هوا می خورد

تمام شب ستاره با خودش از قهر می میرد

 

برای آنکه آسوده تر از آب روان باشی

تمام موج ها در چشم های نهر می میرد

 

از اینکه پیش پایت لا اقل نابود می گشتم

تمام تلخی و آدم کشی زهر می میرد

 

از اینکه دستهایت را عروسک ها به من می داد

عروسک ها شبیه روسپی، بی مهر می میرد

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 18 تیر ماه سال 1387 ساعت 08:47 AM

سلام سرخ!

       سلام سبز!

             سلام زرد!

 

سلام سیاه!

تمام سلام ها به پاس سر زدن های تان و به پاس سر نزدن های دیگر دوستان و به پاس محبت های دست های تان. اما من می روم. اما من می روم از اینجا. من می روم جای دیگر تا برگ های چناری و نور نارنجی خورشید دیگران را به پیامبری بگیرم. تنهایم نگذارید و با من یاری کنید.

 

www.khawary.blogfa.com

 

زنده باد!

 

و این هم یک غزل از لکناهو و یک دوبیتی آسمانی:

 

منی از لکناهو

 

"من" خلاف همه ی میل خدا می رقصد

یا به عشقت همه ی فاصله را می رقصد

 

یا شبیه زن رقاصه ی از لکناهو

در ردیف غزل گام شما می رقصد

 

"من" برای فن دزدیدن یک بمبیرک

روی هر شاهپر گلبته ها می رقصد

 

یا شبیه تن لرزنده ی یک کاج بلند

"من" در این دهکده بی چون و چرا می رقصد

 

"من" زن است؟ نه به خدا! من زن نیست

زن در این دهکده در خون وفا می رقصد!!!

 

 

من آسمانم

 

لبانت سارق گل ها، فرشته!

تنت دریاترین دریا، فرشته!

و امشب با دو چشم ماهتابی

نشستی در تنم تنها، فرشته!

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 28 خرداد ماه سال 1387 ساعت 11:51 AM

 

سه نقطه...

           بعد ادامه...    

نوشته:

یک تا زن

فتاده کنج اتاقی شبیه یک دامن

سپرده خواب خودش را به دست توفان ها

شکسته جرئت خود را دو باره در هاون

نشسته سر به گریبان؛ نشسته رو به خدا

نشسته پشت دریچه بدون یک روزن

اتاق نیست تهی دختری در آنجا نیز

شبیه شبپره ها می زند شتابان خیز

بدون آنکه بداند چه ماجرا امشب...

کمی به خنده جلو می رود کمی به عقب

بدون آنکه بداند چه ماجرا امشب

فروخت کودکی اش را به راه یک مذهب

بدون آنکه بداند به بیک مکتبی اش

تمام بوسۀ مادر و مشق دیشبی اش

فقط به یک شب بی ماه و بی ستاره و شور

گرفت صورت شوهر ولی به هیئت گور

بهار هفتم عمرش چقدر با هیجان

فروخت نوبت خود را برای فصل خزان

سکوت مرگیی مادر شکست با تب تیز

و حرف های شکسته پرید از لب ریز

"چرا نشسته برون از اتاق اهریمن؟

"چرا شبیه پدر در حظور چندین تن؟"

و حرف های پریشان دخترک می گفت:

"نمی ... نمی... َ... نمی دانم این چرا اصلاً"

***

سکوت، واهمه، تردید، غم، پریشانی

لباس دایم خود را اتاق کرد به تن

***

پدر نشسته برون از  اتاق می گوید:

"گناه کرده پدر لعنتی... بلی... قطعاً

"بگیر بوسه از این سیب نا رسیده ی من

ببخش کرده ی او را..." گرفت از دامن!!!

شنید مادر دختر گزید ناخن ها

شنید مادر دختر کشید این شیون:

"گزید نیمه ی سیبی؛ گزید نیمه ی من"

***

سه نقطه...

           باز ادامه...

نشسته یک تا زن...

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 5 خرداد ماه سال 1387 ساعت 2:47 PM

سه شعر از مایا انجلو

ترجمه: حامد خاوری

 

دوستان نهایت گرامی!

 

این بار با ترجمه سه قطعه شعر از شاعر سیاه پوست امریکایی در خدمت ام. در مورد مایا انجلو در یادداشت های قبلی میتوانید بخوانید.

 

تشکر!

 

درس

 

من دوباره به مردن ادامه می دهم.

وریدها منفلق می شوند،

شبیه مشت های کوچک کودکان خواب رفته باز می شوند.

خاطرات گورهای پیر،

جسم های فاسد و کرم ها

مرا علیه

        این چالش

قانع کرده نمی توانند.

این سالها و شکست سرد

در عمق خطوط صورتم

زندگی می کنند.

چشمانم را خسته می سازند، اما

من به مردن ادامه می دهم،

چون زندگی را دوست دارم.

 

گذشت زمان

 

پوست تو شبیه سپیده دمان

از من شبیه غروب

 

یکی آغاز یک فرجام مسلم را

نقاشی می کند.

 

دیگری فرجام

یک آغاز قطعی را.

 

خودبینی

 

دستت را به من بده

جایی برای من بگذار

تا ترا تا آنسوی خروش شاعرانگی ها

راهبر و پیرو شوم.

 

دیگران را بگذار

تا خلوتِ داشته باشند

از لمس واژه ها

از عشقِ فقدانِ عشق.

 

برای من،

دستت را به من بده.

 

دوستان نهایت گرامی!

 

سپاس فراوان از نظریات تان. عدهء از دوستان خواستند که اصل متن انگلیسی شعر ها را نیز در وبلاگ بگذارم. راستش حق با آنها است. باید هم می گذاشتم. با کلک کردن روی «ادامه...» در زیر می توانید متن انگلیسی شعر ها را نیز بیابید. و آنگاه امیدوارم شاهد نظرات جدی تری شما دوستان باشیم.

 

تشکر! 

ادامه مطلب ...
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 30 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 08:34 AM

یک دو قلو تقدیم تان و هیچ....

 

پسر (١)

 

وقتی که ماه از سر دیشب عبور کرد

یک زن برهنه در بغل من ظهور کرد

ساعت ولی به خاطر من نیست چند بود

در فکر من  تجاوز لطفش خطور کرد

چشمان او که در صدد کشتن من است

دست مرا ز کتف او آهسته دور کرد

بعداً، برهنه رفت، و آرام پشت میز

دستی کشید موی خودش را که جور کرد

قلب مرا کشید، و مانند موی بند

بر موی خویش بست، و خود را دِکور کرد

 

پسر (٢)

 

وقتی که ماه از سر دیشب عبور کرد

قهر شما به هیئت دوزخ ظهور کرد

ساعت ولی به خاطر من نیست چند بود

در فکر تو  شکنجه و قتلم خطور کرد

قهر شما که در صدد کشتن من است

دست مرا ز کتف تو آهسته دور کرد

بعداً، گرفت جسم مرا قطعه قطعه کرد

پرتاب کرد پشته از کشته جور کرد

ترمیم... پس دو باره مرا قطعه، قطعه کرد

ترمیم تا... به شهر مرا برده گور کرد

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 18 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 2:45 PM

 

... در سلسله آمدن ها و رفتن ها، درست ٢٨سال قبل، در ١٨ اردیبهشت ماه سال ١٣٥٩ خورشیدی در دهکده بنام گذر نعمت بای در ولسوالی دهدادی ولایت بلخ به دنیا آمدم. آخ! ای کاش می شد.... آیا از همان روز_ نه از همان لحظه_ تا به حال به جز درد سر چیزی به دنیا داده ام؟ یا به جز از درد سر از دنیا چیزی برده ام؟ ببخشید که تا هنوز... و ادامه دارم.

 

ببخشید....

                       
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 08:45 AM

 

از جنس سرخ الکل

 

رفتی و برنگشتی از کوچه های کابل

بی تو غزل نوشتم از جنس سرخ الکل

 

شعری که باز دیشب در بسترم برهنه...

شعری که کرد پیهم با جنس خود تناسل

 

اسپرم سوژه هایم در بطن شعر گل کرد

می کرد طفل عشقم در شعر ها تکامل

 

طفل حرام دیشب از فرط تشنه گی ها

از سیب سرخ جسمت می کرد مَی تناول

 

حس حریص کودک افسوس باز می کرد

وحشی تر از همیشه باغ ترا چپاول

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 4 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 3:59 PM

برای اینکه در جاده های خاطرات تان از بی هیچی نمرده باشم:

 

(٠.٥) و (٠) و (١)

 

(٠.٥)

 

سر بام دلم افتو نمی شه

دل دختر براییم او نمی شه

دو سه سال اس که سرما خورده عشقم

نمی دانم چرا پیتو نمی شه

 

 

(۰)

 

یک جفت چشم، باز مرا انتحار کرد

بعداً، قشنگ چشم شما را شکار کرد

از راه چشم هر که او را دید کشته شد

خندید؛ قتل عام شما را شمار کرد

او رفت بی مقدّمه در هر رسانه ی

تشکیل گور دسته ی را انتشار کرد

او رفت بی مبالغه گوش و کنار شهر

یک گل به گور ما و شما هم نثار کرد

وقتی به شهر ما و شما هیچ کس نماند

جایی کنار شهر خدا اختیار کرد

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 20 فروردین ماه سال 1387 ساعت 08:46 AM

دو غزل و هیچ....

 

غزل

 

یک هیچ، باز پشت پیانو نشسته بود

درگیر با کلید پیانوی خسته بود

رقصید پنجه های ضعیفش بروی تخت

اما کلید ها همه گی با تو بسته بود

موسیقیِ بلند قدم های رقص تو

... سو، لا، سه های تار دلش را گسسته بود

کرسی، کلید، تخت و پیانو، اتاق، شهر

با خاکفرش رقص شما خوب رسته بود

وقتی که ساز نیز به پایت به رقص شد

آهسته مرد خاست، دو پایش شکسته بود

 

غزل

 

کمی اگر که نگاهی شما امان می داد

عروس روسری سبز خود تکان می داد

اگر که معجزه می شد، تمام رنگ بهار

مجال بوسه زدن را برای تان می داد

و بعد دادن بوس از گلوی قلیانیش

شگوفه چشم خودش را به آسمان می داد

لباس سبز تنش را به باغ شب می داد

و سیب سبز بهاریش را نشان می داد

اگر که باز دلش یک کمی به ما می سوخت

درخت سبز تنش را برای مان می داد

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 13 فروردین ماه سال 1387 ساعت 08:38 AM

تقدیم به دوست شاعرم، سهراب سیرت

 

کنار عینک او را کمی که نم می زد

در ازدحام غزل های خود قدم می زد

و حرف نام ترا تا که در غزل می دید

چه سر به سر به سرش یاد محترم، می زد

و گرد نام ترا حلقه می کشید از عشق

و روی نام خودش را قلم، قلم می زد

کمی به نام تو می زد؛ کمی به نام خودش

شراب نام ترا خوب منسجم می زد

و صبح زود به هر شهر و جاده عابر شد

و جام آخر دیشب دلش به هم می زد

و حرف مضطربش را شبیه رگ هایش

به بیت آخر شعرش چه بد رقم می زد

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 21 اسفند ماه سال 1386 ساعت 2:37 PM

سلام به همه دوستان نهایت گرامی. این هم یک غزل تازه با یک دو بیتی.

  

خانم سلام! گرم و گرامی و شاد باش

پیوسته در هوای همین اتحاد باش

با یک علیک چشم براهیی ما ببند

بر چشم های خسته ی ما اعتماد باش

گاهی بیا و یک دو دقیقه کنار من

بر شعر نا مرتّب دیشب سواد باش

بی تو به قافیه چقدر خط کشیده ام

بنشین و در ردیف غزل امتداد باش

پیوسته در میان غزل های من برقص

پیوسته عشق را و غزل را نماد باش

رفتی چقدر فلسفه ی عشق کشته شد

گفتی: برو به فلسفه بی اعتقاد باش

***                      

هرگز به فکر بسته ی مضمون من مشو

اصلاً برو و مطرح یک بحث حاد باش

 

...و این هم یک نیمچه دو بیتی.

 

و شاعر می رود پای پیاده!

نوشته نام خود را روی جاده

که شاید اشتهار مرگ عاشق

بسازد روضه از گل های ساده

 

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 14 اسفند ماه سال 1386 ساعت 1:00 PM

 

www.poetseers.orgبرگرفته شده از:

نویسنده: تیوان پِتینجر

برگرداننده: حامد خاوری

 

 زندگینامه مایا انجلو

 

مایا انجلو، که نام اصلی اش مارگریت جانسن است، در ٤ اپریل ١٩٢٨ در سینت لویس میزوری به دنیا آمد. مایا انجلو یکی از پیشتازان زنان شاعر آمریکایی است. مایا انجلو در زمینه های تیاتر، تمثیل و ناوول نویسی و همچنان منحیث عضو جنبش حقوق مدنی نیز دستاورد های دارد.

 

مایا انجلو دوران کودکی اش را در آشوب ها و ناامنی ها گذشتاند اما او توانست که تمام تجارب خود را با سوز و جلوه های عالی در کتاب "می دانم چرا پرندۀ درون قفس می سراید" (١٩٦٩) باز گوید. این کتاب مجموعۀ از قصه های دوران کودکی او است و این کتاب او را اولین زن افریقایی-امریکایی ساخت که در فهرست پرفروشترین ها برسد. "می دانم چرا پرندۀ درون فقس می سراید" برای جایزۀ ملی کتاب نیز نامزد شده بود.

 

با وجود تمام نابرابری های دوران کودکی اش، مایا انجلو توانسته که پیام مثبت انسانیت و امید را خلق نماید. مایا انجلو گفته که وظیفه پرافتخار هر انسان دوست داشتن است.

 

"عشق فرا میرسد

در تِرنش شور و حال

خاطره های خوشی، خاطره های قدیم

پیشینه های کهن، پیشینه های الم

اما اگر پُردلیم

عشق به دور می زند

زنجیرۀ بیم را از سر دل های مان"

 

از "لمس شدۀ یک فرشته"

 

مایا انجلو با یک آزادی خواه افریقای جنوبی ازدواج کرد و برای یک مدت زمان در قاهره به سر برد و در آنجا منحیث سردبیر "دیدبان عرب"